عصر سه شنبه است و منتظر مصاحبه شونده این ماهمان محمدصدیق پیرزاد هستیم. زنگ در به صدا در می آید. منتظر پیرزاد هستیم ولی به جایش عبدالوهاب کرامتی یکی از خوانندگان نشریه برای بیان مطلبی به دفتر وارد می شود که در همین حین پیرزاد هم می آید.
به محض وارد شدن پیرزاد به دفتر عبدالوهاب کرامتی از جایش بلند شده و او را استاد خود می خواند. و می گوید من روزی شاگرد ایشان بوده ام. با این حرف کرامتی، پیرزاد به خاطره ای که در ذهنش آمده بود اشاره کرد که روزی در یک سمینار بزرگی شرکت می کند. در آنجا یکی از شاگردان خود را می بیند که به مدارج بالایی رسیده و آنجاست که پیرزاد می گوید چه سعادتی برای استاد است شاگردش را در این مدارج بالا ببیند. و بعد از زنده کردن خاطرات با همدیگر خداحافظی کرده و ما مصاحبه خودمان را شروع کردیم:

محمد صدیق پیرزاد فرزند محمدعلی در 1308 هجری شمسی در خانواده ای ده نفره به دنیا آمد. او فرزند پنجم خانواده است. دوره ابتدایی خود را در دو ساختمان که یک ساختمان معروف به حاج محمد رحیم (نزدیک لرد میری) و یکی دیگر مدرسه بدری که سردرب آن نوشته شده بود: «مدرسه دولتی بدری اوز شماره 29». مدیر مدرسه را زنده یاد عبدالرشید فانی و معلمانش را مرحومان: حکیم رابط، علی محمد ضیاء ، ابراهیم و احمد بصیری معرفی
می کند.
با تشویق های پدرش که همیشه به او می گفت: باید کلاس ششم ابتدائی را تمام کنی که ان شاءالله بعدها که می خواهی به کاری مشغول شوی آن تصدیق را روی میز بگذاری و با آن استخدام شوی. به همین خاطر تا ششم ابتدایی درس خواند.
بعد از تمام شدن کلاس ششم چون پدرش را از دست داد مجبور شد برای گذراندن زندگی خانواده مشغول به کار شود. با راهنمایی برادرش یوسف، مغازه ای در «لرد دره» روبروی منزل محمد امین دانشمند در مغازه خواروبار فروشی که برایش گرفته بود حدود شش ماه مشغول به کار شد. به خاطر درآمد کمی که داشت به درخواست عمویش محمدرفیع پیرزاد به شیراز در تجارتخانه محمد ابراهیم پرهام و شرکا رفت و به مدت یک سال در آن تجارتخانه در سمت شاگرد و منشی و کارهای امورات بانکی، ترخیص مال از کمرگ و ... را انجام می داد. به خاطر حقوق کمی که داشت نمی توانست مایحتاج خانواده را تهیه کند به همین دلیل در تابستان 1326 به اتفاق عده ای از اوزی ها برای کار کردن در شرکت نفت به آبادان رفتند.
چون مدرک ششم ابتدایی داشت در قسمت استخدامی شرکت نفت در اداره کارگزینی استخدام شد. و اینجا بود که به حرف پدر خدابیامرزش که همیشه می گفت «مدرک تحصیلی مهم است» رسید.
او پس از گذراندن دوره کارآموزی به اتاق کنترول روم (اتاقی 20 متری که در آنجا فشار سنج و حرارت سنج بود) رفت. پیرزاد حتی شماره اتاق و کارگزینی خود را هنوز به یاد دارد. که می گوید شماره کارگری s.p.312 و شماره کارگزینی 172388 بود.
چون علاقه زیادی به ادامه تحصیل و شغل معلمی داشت تصمیم به ادامه تحصیل گرفت ولی به خاطر مشغله شغلی که شیفت کار می کرد نمی توانست از تمام کلاس ها بهره ببرد. در سال 1329 بود که فهمید فرهنگ اوز چند نفر معلم استخدام می کند. زیرا آن سال بود که با تلاش و کوشش فرامرزی فرهنگ اوز تقریبا به صورت مستقل اداره می شد. به همین دلیل به وسیله تلگرافی موضوع را با برادرش یوسف در اوز درمیان گذاشت تا از صحت این موضوع با خبر شود. پس از چند روز جواب تلگراف رسید که نام شما در ردیف داوطلبین معلم نوشته شد و برای امتحان ورودی خود را برسان.
پیرزاد با گرفتن 15 روز مرخصی از شرکت نفت به اوز آمد و پس از دادن امتحان ورودی و قبولی در آنجا ماند و به شغل معلمی پرداخت و دیگر به شرکت نفت بازنگشت.
سال 1329 شروع کار در آموزش و پرورش
کار معلمی خود را در کلاس چهارم ابتدایی و انجام بعضی از کارهای دفتری در ساختمان جدید التاسیس دبیرستان هوشیار که در سال 30-1329 افتتاح شده بود، شروع کرد.
در همان سالها علاوه بر کار معلمی به درس خواندن خود نیز ادامه می داد و توانست دیپلم پنجم علمی خود را در دبیرستان سلطانی شیراز بگیرد.
در سال 1343 به همراه شش نفر از دوستانش از لار وارد دانشسرای عالی تهران با نام مرکز تربیت معلم شدند تا به مدت یک سال دوره مدیریت را بگذرانند. و پیرزاد باز هم برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک لیسانس تلاش کرده و در شهر تهران به همراه خانواده به مدت سه سال دیگر به درس خواندن ادامه داد. و در خردادماه 1347 در رشته آموزش ابتدائی فارغ التحصیل شد و در همان سال برای دریافت پست به اداره آموزش و پرورش لارستان رفت که آقای ندیمی رئیس آموزش پرورش لارستان به اوز آمد و در بین مردم گفت که این میوه رسیده ارزانی شما مردم اوز باشد و این چنین پیرزاد را به سمت نماینده اداره آموزش و پرورش اوز منصوب کرد.
در دوسالی که در اوز نماینده بود در امر پیکار با بیسوادی فعالیت زیادی کرد از جمله روستای هیرم بود که کدخدای آن علی اکبر پاسلاری نیز بی سواد بود و می گفت در روستای هیرم حتی یک نفر با سواد نداریم و سید محمدباقر علوی از روستای گلار ماهی یک بار به ده می آید و نامه های رسیده را می خواند و جوابش را می نویسد. پیرزاد وقتی این سخنان را شنید پیش خود تصمیم گرفت برای روستای هیرم کاری انجام دهد. پس به کدخدا گفت: چه کار می توانی بکنی که من کلاس پیکار با بی سوادی را در اینجا دایر کنم؟؟؟
کدخدا گفت: اگر معلمی از روستاهای خودمان باشد در خانه خود به او جا و مکان می دهم. پیرزاد نیز فردی را به نام صادق ایازی اهل کوره که با کدخدا هم قومیت داشت به مدت دو سال برای تدریس به آنجا فرستاد.
در سال 1349 حکم مسئولیت سپاه دانش و تعلمیات روستاهای لارستان به وی داده شد. برای اینکه سوادآموزی هیرمی ها مانند آب در ماسه ناپدید نشود و پیکار با بیسوادی پایدار بماند تصمیم به ساخت مدرسه ای در روستای هیرم گرفت. و چون معلم عادی نداشتند موقتاً یک نفر سپاه دانشی به نام محمد رضا صابونی تقریبا بر خلاف مقررات برای روستای هیرم فرستاد که بعدها با معلم عادی جابه جا شود.
اوایل سال تحصیلی با مرحوم علی اکبر نیک اقبال نماینده آموزش و پرورش اوز برای سرکشی به روستاهای بیدشهر، کوره، هیرم و ... رفتند. و پیرزاد با دیدن تلاش معلم و دانش آموزانی که با دست خود ساختمان سه اطاقه مدرسه را با خشت و گل درست می کردند، بسیار خوشحال شد و آنجا بود که لذت خدمت چند ساله خود را حس کرد.
در سال 1350 به درخواست خود به بندرلنگه انتقال یافت و سه سال و نیم در آنجا و دوسال در قشم در سمت ریاست آموزش و پرورش به فعالیت خود ادامه داد.
در همان سال بود که آموزش و پرورش اوز از لار جدا و به صورت منطقه ای اداره می شد. و معتمدین از بشیر بختی مدیر کل وقت آموزش و پرورش استان فارس درخواست کرده بودند که ابلاغ این مسئولیت را به پیرزاد بدهد ولی ابتدا پیرزاد با این پیشنهاد موافقت نکرد چون نفاق و دو دستگی را در طول خدمتش در بین بعضی از مردم اوز دیده بود و این موضوع خدمت کردن را برای او دشوار می ساخت. و بالاخره به درخواست دوستانش در سال 56-55 به اوز آمد و به عنوان اولین رئیس آموزش و پرورش منطقه اوز مشغول به کار شد.
بعد از دو سال مدیریت آموزش و پرورش اوز به شهر لار رفت و بالاخره در سال 1359 با خدمت سی ساله به شهر و دیار و سایر مناطق خود به جمع بازنشستگان آموزش و پرورش پیوست.

فعالیت اجتماعی
بعد از بازنشستگی همچنان فعال و پرجنب و جوش است و در زمینه های عمرانی و اجتماعی و در اکثر جاها شرکت داشته و دارد. و عضویت در هیات امناهای دانشگاه پیام نور مرکز اوز، دانشگاه آزاد مرکز اوز، مدرسه علوم دینی امام شافعی، آموزش و پرورش، هلال احمر، کلانتری و نیروی انتظامی و عضو شورای سرپرستی نشریه کهن عصراوز از جمله فعالیت های اجتماعی وی می باشد. پیرزاد بجز فعالیت در اجتماع به طبیعت گردی و شکار هم علاقه زیادی دارد و در روزهای تعطیل وقت خود را صرف کوه و دشت و صحرا می کند.
پیرزاد می گوید: از آنجایی که علاقه زیادی به زادگاهش دارد پیوسته کوشیده تا قدم هایی به سود شهرش بردارد و می خواهد و اگر بتواند کاری انجام دهد بهتر است برای شهر و زادگاه خود باشد. او معتقد است من به اوز عشق می ورزم و برای پیشرفت آن وقت می گذارم و به معلم بودنم افتخار
می کنم چون معلمان سازنده جامعه هستند و از این رو از جوانان می خواهد این مصاحبه را بخوانند و به آن توجه کنند و بجز کار خود گوشه چشمی هم به شهر و زادگاه خویش داشته باشند.
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
گزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعی
https://telegram.me/AsreEvaz