وقتی تخصص، مهربانی، سخاوت و عشق در درمان بیماران نقش آفرین می شود
برخلاف همیشه ما این دفعه برای مصاحبه بیست دقیقه دیرتر رسیدیم. اسمش را زیاد شنیده بودیم. در تصورمان او را در خانه ای بسیار مجلل و زیبا می دیدیم. ولی وقتی زنگ خانه را زدیم خانمی بسیار مهربان و خوشرو به استقبالمان آمد و ما را به داخل راهنمایی کرد. دکتر بر روی مبل نشسته بود و در حال نوشیدن چای بود. سلام کردیم. و به خاطر تاخیرمان و ماندن در ترافیک شیراز عذرخواهی کردیم. فضای خانه بسیار ساده و آرام بخش بود اصلا احساس غریبی نمی کردیم. با برخوردشان انگار سال ها بود دکتر و خانواده اش را می شناسیم.

حبیب اله فریدی فرزند مرحوم عبداله فریدی متولد 2/3/1309 در اوز به دنیا آمد. دارای پنج برادر و دو خواهر می باشد. (دو تا از برادر ها به رحمت خدا رفته اند) دوره ابتدایی و راهنمایی خود را به خاطر شغل پدرش که تجارتخانه داشت در مدرسه صحبت لار گذرانده بود. به دلیل نبود شاگرد و تعطیل شدن مدارس در دوره دبیرستان مجبور شد برای ادامه تحصیل به شیراز برود. او تنها شاگرد اوزی در شیراز بود که توانست در دبیرستان شاپور در رشته طبیعی (تجربی) فارغ التحصیل شود. سپس برای گزینش رفتن به آلمان برای ادامه تحصیل خود 3 ماهی در تهران بود تا توانست با کمک دوستانش پذیرش خود را بگیرد و راهی آلمان شود.
***در آلمان
5 سال بعد از جنگ جهانی دوم بود که به آلمان رفتم. در آن زمان آثاری از خرابه های جنگ نیز به جا مانده بود که آلمانی ها به سرعت شهر خود را سروسامان داده و آلمانی جدید ساختند. آلمانی ها نسبت به من که در آنجا تحصیل می کردم، بسیار مهربان، بامحبت، شریف و راستگو بودند. من اولین فرد اوزی بودم که در آلمان تخصص گوش و حلق و بینی گرفتم. بعد از مدتی که من در آنجا زندگی می کردم مرحوم برادرم در رشته دندانپزشکی و بعد از آن مرحوم محمدشریف زرنگار در رشته جراحی عمومی توانستند تخصص خود را بگیرند.
مدت 20 سال که در آلمان بودم توانستم تخصص خود را در رشته گوش و حلق و بینی بگیرم. چون آن زمان در آلمان دکتر گوش و حلق و بینی کم بود من به عنوان رئیس یکی از بیمارستان های گوش و حلق و بینی انتخاب و اقامت دائمی زندگی در آلمان را گرفتم.
در زمان جشن 25 هزار ساله تخت جمشید بود که عموی مرحومش محمدشریف فریدی به آلمان رفت و از او خواست تا برای کار به ایران بیاید. در همان ایام نخست وزیر وقت ایران نیز به او گفت که ما در ایران بیمارستان داریم و از او درخواست کرد تا برای مردم و شهر و دیارش خدمت کند.
دکتر فریدی می گوید: من هم با صحبت های آنها تحت تاثیر قرار گرفتم چون هم مدت زیادی بود که خانواده ام را ندیده بودم و هم از غربت خسته شده بودم و تصمیم گرفتم که برای همیشه به ایران بازگردم.
وقتی به ایران بازگشت به نزد نخست وزیر رفت و حضور خود را در ایران اعلام کرد. نخست وزیر هم با روی باز از وی استقبال کرد و با رئیس شیر و خورشید تماس گرفت و خواستار شغلی برای وی در بیمارستان تازه تاسیس شده در شهر سبز وار شد.

بیمارستان سبزوار قسمت گوش و حلق و بینی را خود افتتاح کرد. در بیمارستان تازه تاسیس شده هیچ وسیله ای نبود به همین خاطر دکتر به تهران رفت و تمام وسایل را خریداری و به سبزوار آورد.
به مدت یک سال در آنجا بود. در طی این یک سال بیمار های زیادی از جمله: مردم عادی، مقامات دولتی، شخصیت های بزرگ، سرلشکرها و سرتیپ ها را درمان کرد.
در بین صحبت هایمان دکتر را به خاطرات گذشته کشاندیم. دکتر با خنده می گوید: یک روز در خانه با مهمانم مرحوم عبدالرحیم حبیبی نشسته بودیم که یک ماشین جیب از مشهد همراه با گاردش به نزدم آمدند و گفتند سرلشکر حمیدی گلویش درد می کند و قرار است که در مشهد نیز نطق کند و ما چون در شیروخورشید مشهد دکتر گوش و حلق و بینی نداریم به کمکت نیازمندیم. به همین خاطر من نیز به همراه آنها برای معالجه وی به مشهد رفتم. در آنجا بعد از معالجه و خوب شدن سرلشکر حمیدی به من پیشنهاد تجارت موز داد و گفت که حاضرم 5 درصد از تجارتم را با تو شریک شوم. به شرطی که در اینجا بمانی. در پاسخش گفتم: من دکترم و از تجارت سردر نمیاورم و کارم را بسیار دوست دارم.
وقتی از او در مورد اولین بیمارش سوال کردیم در پاسخمان گفت اولین بیمار من خواهرم بود که او را در خانه با تجهیزاتی کم که همیشه به همراه داشتم، عمل کردم. البته به غیر خواهرم بیمار های دیگر نیز بودند که به اصرار خودشان در خانه آنها را عمل می کردم.
بعد از یک سال که در سبزوار مشغول به طبابت بودم برای تعطیلات عید نوروز به نزد خانواده ام به شیراز بازگشتم. در آن موقع بود که بیمارستان بیمه شیراز تازه افتتاح شده بود و نیاز به دکتر گوش و حلق و بینی داشتند. از من خواهش کردند که به این بیمارستان بیایم من هم قبول کردم و برای کار کردن
سبزوار را ترک و به شیراز آمدم. و من اولین دکتر گوش و حلق و بینی در شیراز بودم.
بعد از مدتی که در بیمارستان شیراز بودم نامه ای از طرف دکتر صدیقی رئیس و دندانساز شیر و خورشید اوز دریافت که نوشته بود: بسیار خرسندیم که بعد از سال ها کار کردن در آلمان به ایران بازگشته اید و الان وقت آن است که به شهر و دیار خود اوز نیز خدمت کنید. من هم برای مدت دو ماه به اوز رفتم تا بیماران را درمان کنم.
***در اوز
در سال 53 بود که به اوز رفتم و به دلیل نبودن بیمارستان در شیرو خورشید کار خود را آغاز کردم.
در شیروخورشید هیچ امکاناتی نبود ولی با کمک مرحومان: محمدشریف سلمانپور، محمدرسول بهروزیان، دکتر صدیقی و عبدالعزیز فقیهی توانستیم شیروخورشید را مجهز کنیم. همچنین دستیارم ماه منیر پیشداد خانمی فعال، خستگی ناپذیر بود که پا به پای من کار می کرد و اصلا خسته نمی شد.
در بین صحبت های دکتر چیزی که توجهمان را به خود جلب کرد سخاوتمندی وی بود که با آن دست های شفا بخشش اکثر بیماران را مجانی عمل می کرد و از آنهایی که از نظر مالی ضعیف بودند هزینه ناچیزی دریافت می کرد. و می گفت که من برای خدمت به مردم آمده ام نه برای کسب درآمد. حتی برای همراهان بیماران نیز چند اتاق در بیمارستان شیر و خورشید تهیه دیده بود تا برای استراحت به آنجا بروند.
به خاطر درمان خوب دکتر از لار و گراش و تمام بلوکات اطراف برای معالجه به نزدش می آمدند. چون تعداد بیماران در روز زیاد بود تصمیم گرفتند تا روستاها را قسمت بندی کنند به این صورت که هر روز را به یک روستا اختصاص می دادند مثلاً شنبه ها روز فیشوری ها بود تا برای درمان به نزد دکتر بیایند.

روزانه 8 تا 10 عمل انجام می داد ولی با عشق و علاقه ای که به کارش داشت اصلا احساس خستگی نمی کرد. حتی یک روز در لار 23 عمل انجام داد که باز هم چیزی به نام خستگی در او وجود نداشت.
همچنین دکتر یادی از قریشی رئیس اداره برق و اسکندری مسئول داروخانه که با او همکاری های زیادی داشتند، کرد.
*** در شیراز
پس از دو ماه ماندن در اوز برای همیشه به شیراز بازگشت. با این حال باز هم بیمارانش برای معالجه به نزد وی در شیراز می رفتند. مدت کوتاهی در بیمارستان شیراز مشغول به کار بود که تصمیم گرفت خود مطبی دایر کند و اولین مطب او خیابان رودکی و دومینش خیابان فردوسی بود.
دکتر بیماران زیاد داشت که از اقصی نقاط دنیا برای معالجه به نزدش می آمدند. دکتر می گوید: بیماری از قطر داشتم که دکترهای آمریکا گفته بودند سرطان دارد و قابل معالجه نیست. ولی او برای درمان به ایران به نزدم آمد و خواست تا من هم او را معالجه کنم . بعد از معالجه فهمیدم که قلوه سنگی در بینی او رشد کرده است. وقتی قلوه سنگ را بیرون آوردم و به بیمارم نشان دادم خیلی تعجب کرد و پس از کمی فکر کردن یادش آمد که در کودکی در حین بازی کردن یک تکه سنگ کوچکی وارد بینی اش کرده و این تکه سنگ کوچک به مرور زمان رشد و باعث شده که بیمار نتواند به راحتی نفس بکشد. او تکه سنگی که از بینی اش خارج کرده بودم را به خود برد تا به دکترهایش که تشخیص سرطان داده بودند نشان دهد.
او در بین صحبت هایش از سال 52 که به یادماندنی ترین عروسی خودش را با خانم شفائی که در پارک هتل شیراز با حضور تمامی دکترها و دوستانش بود را یادآوری می کند. و نتیجه این ازدواج دو پسر و یک دختر است.
دکتر تا سن 75 سالگی یعنی 35 سال تمام بیماران را معالجه می کرد حتی در دوران خدمتش بیماران آن به بالای 50 هزار نفر هم رسید. ولی یک بار هم خسته نشد و دست از کارش نکشید و همچنان پابرجا ماند.
حرف آخرش تکه شعری از سعدی بود که گفت بسیار او را دوست دارم و این شعر را زمزمه کرد:
«هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.»
این شعر منتهی ادبیاتی است که همه چیز را به خوبی تفسیر کرده است.
همچنین سلامتی برای تمام مردم دنیا و گفت آرزو دارم که همه مردم حتی از نظر مالی در سطح بالا باشند تا ناراحت خرج و مخارج زندگی نباشند.
گزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعی